هلن آهانی گفت و به همراه پوریا از پله ها بالا رفت.داخل ساختمان که شدند، تمام خاطرات آن روز به ذهنش هجوم آورد.گرمی مطبوعی زیر پوستش دوید.خودش را کمی جمع و جورتر کرد.بی خیال سوزش عجیب و غریب خراش های روی پایش!سعی کرد نگاهش به نگاه پوریا نیفتد.-برو بشین.دکور همان قبلی بود.تازه به نظر می رسید کمی هم گرد و خاک روی وسایل نشسته.-کسی نمیاد اینجا؟-معمولا نه!زیر لبی انگار با خودش حرف می زد لب زد: برای همینه که کثیفه.از جیب مانتویش دستمال کاغذی درآورد.روی مبل چرم را تمیز کرد و نشست.پوریا بی حرف به سمتش آمد.جلوی پایش زانو زد و پلاستیک را کنارش گذاشت.هلن متعجب نگاهش می کرد.تا دست پوریا به سمت پاچه ی شلوارش رفت فورا دستش را روی پایش گذاشت و گفت: خودم می تونم.پوریا مغرورانه بلند شد.پلاستیک را به دستش داد و گفت: نگاه می کنم تو کابینت چای بود درست می کنم.نفس راحتی کشید.همین مانده بود که پاچه اش هم هی بالا برود.چلاغ که نبود خودش می بست.با دور شدن پوریا، پاچه ی شلوارش را بالا زد.شیشه ی الکل سفید را باز کرد و روی پایش کمی ریخت.سوزش شدیدش عین نیش عقرب بود.حس کرد دارد به خودش می پیچد.اما جیکش هم در نیامد.ابدا نمی خواست دختر ضعیف و مردنی باشد.فورا با باند پایش را بست و پاچه ی شلوارش را پایین انداخت.نفس راحتی کشید و به سمت پوریا چرخید.درون کابیت ها به دنبال چیزی بود.بلند شد و به سمتش رفت.-می خوای کمکت کنم
برچسب:
نویسنده: متین اکبری
تاريخ: دوشنبه
23 بهمن
1396 ساعت: 23:38